تبليغاتX
زندکی من

زندکی من

درباره خودم و اتفاقاتی که برای خودم می افته.

20 شدم!!

بعد از یه چند وقتی on شدن یه جورایی حال میده اصلآ نوشتن یادم رفته.امروز لهراسپ رفتش خیلی دوست داشتم بتونم برم فرودگاه ببینمش یا حداقل دیروز می تونستم باهاش حرف بزنم ولی حیف که هم موبایلش رو فروخته بود هم امروز کلاس داشتم نتونستم برم ببینمش ولی براش آرزوی موفقیت در تمام مراحل زندگی رو می کنم امیدوارم هرچی سریعتر بتونم ببینمش لهراسپ جان خیلی دوست دارم.بزارین از یه درسی بگم که تابستون برداشتم ما باید برای این درس ۲۵ تا نونه گیاهی جمع کنیم یعنی خشک کنیم و بچسبونیم رو مقوا ولی استاد جان گفته بود که اگر کسی ۱۲۰ تا بیاره از امتحان عملی که ۲واحد هم هست معاف میشه و ۲۰ بهش میدم ولی در صورتیکه همه ۱۲۰تا رو قبول کنم.بعد ما چند هفته وقت داریم ( ۱ماه کمتر)!!هیچی همون روز زنگ زدم به بابام که رفته بود یزد ماموریت گفتم هرچی میتونی بکن خشک کن بیار خودم هم رفتم شمال و هفته پیشم همگی رفتیم اصفهون هیچی دیگه کلآ ۱۵۴ تا جمع کردم و قرار شد که دوشنبه با بچه ها ببریم پیشه استاده.کلاس شروع شد و شروین نمونه هاشو گذاشت جلوی استاده ( شروین حدود  ۱۱۶ تا اورده بود ) فکر کنم ۵تاشو قبول نکرد بهش داد ۶.۵ از ۵ من وقتی دیدم از نمره پمره خبری نیست بیخیال نمره شدم نوبت فرزادینا شد آخه اینا ۳نفره با هم ۴۰۰ تا جمع کرده بودن تونم نمونه هایی کع به قول خود استاده تا حالا ندیده بود هیچی وقتیکه موقعه نمره دادن شد بهشون ۷.۵ داد که اینا هم باید امتحان عملی رو بدن.نوبت من شد دل تو دلم نبود که همه رو بریزه دور فکر کنم ۲۰تا شو ریخت دور یکم مطمئن شدم که منو معاف میکنه آره بهم گفت معافی از امتحان و نمره عملی رو ۲۰ داد حالا فقط میمونه امتحان نظری که اونم فقط برم سر جلسه قبول میشم ولی خدایی چه حالی میده من چهارشنبه می خوابم بچه ها میرن امتحان میدن.امروزم امتحان داشتیم اونم امتحان شفاهی اونم با درسی که ۳واحدش عملییه ولی استاده وقتی دید همه بوق تشریف دارن گفت برین ۲هفنه دیگه بییاد.این هفته یعنی جمعه انتخاب واحدمونه که به احتمال زیاد ۳روز ( شنبه دوشنبه و پنجشنبه ها ) باید برم دانشگاه تا بعدآآ خداساد

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم مرداد 1385ساعت 10:17 بعد از ظهر  توسط عطا  | 

یکی یکی داره از قبیله ما کم میشه

نمی دونم باید چطوری شروع کنم حتی نمی دونم باید از چی بنویسم وقتی شنیدم سفرت و رفتنت از کنار ما قطعی شده دلم از همه چی گرفت اصلآ حوصله نوشتن ندارم شاید تا ۲۶ مرداد فقط دو بار دیگه بتونم ببینمت دلم از این می سوزه فردا که حداقل می تونستم ببینمت ولی چرا همه اتفاقا باید بیفته تا من حتی فردا رو هم از دست بدم ای خدا چرا؟شاید روز اولی که همدیگرو دیدیم هیچ وقت فکر نمی کردم سه سال این دوستی ادامه داشته باشه و آخرش بخواد اینطوری تموم بشه شاید خیلی بهتر بود اینطوری از هم جدا نشیم.بجز پوزخند هیچ کار دیگه ای نمی تونم انجام بدم خندم می گیره از کار دنیا خندم می گیره چرا اینقدر زندگی بی مرامه.خدا مگه من چند تا رفیق و دوست تو این دنیا دارم؟چندتا؟خودت بگو؟یکیشونو که چند سال پیش از من جدا کردی دوباره می خوای این کارو با من بکنی؟دلت میاد آخه؟یه دفعه همشونو ازم بگیر هم خودتو راحت کن هم منو فقط اینو بدون مثل اینا پیدا کردن کار راحتی نیست.خیلی دوست داشتم فردا می دیدمت ولی هیچ کاری از دستم بر نمیاد حتی تقویم زندگی هم با من سر لجش گرفته و داره با من مبارزه می کنه هیچ کاری از دستم بر نمیاد فقط برات دعا میکنم همیشه و در هر جایی که هستی خدا پشت و پناهت باشه.

اگه هر جا تو بری من می دونم نشونیت همیشه عطر تنته

نشون منو یه دنیا می دونن که یه عمری هوای موندنته

در پناه حق

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم تیر 1385ساعت 11:29 بعد از ظهر  توسط عطا  | 

مرسی از این همه همکاری!!

امروز عین این بچه مسبتا!!(آخه نه که نیستی) ۵ صبح بیدار شدیم بریم دانشگاه آخه بچه ها عین ... از این استاده میترسن چون هم نمره نمی ده هم پدر آدمو تو ترم در میاره هیچی ساعت ۸ بود رسیدیم دانشگاه و منتظر تشریف فرمایی آقا تا ساعت ۱۱ که آقا با غرور از پله ها بالا میومد عینهو اینکه شاه مملکت تشریف فرما شدن و یه راست رفتن تو اتاقشون تا ساعت ۱۱.۱۵ که اومد گفت من همین الان بهم اطلاع دادن ترم تابستونی شروع شده و من خبر نداشتم و تا فهمیدم پاشودم اومدم!!(ای درغگو بابا ما خودمون استاده پیچوندنیم) و برید بعد از ناهار بیاید و اگه بفهمم که کسی رفته خونه ۳ جلسه غیبت می زنم و حذفش می کنم برید بعد از ناهار بیاید.ساعت نزدیک یه ربع مونده به یک بود که آقا اومدن با یک خبر؟(نگفتم این مدیر گروه ما چون از اتریش دکتراشونو گرفتن خیلی خوب برنامه ریزی میکنن دوشنبه ها تو یه ساعت و یک زنگ ۲تا درس ارایه داده اونم با یه استاد و چون انتخاب واحد ما تلیفونی هستش هیچ کاری نمی تونی برای درست شدنش بکنی) هیچی اومده میگه براتون برنامه ریزی کردم و از فردا باید طبق این برنامه بیایید دوشنبه ها از ساعت ۱۲.۴۵ تا ۲.۳۰ سه شنبه ها از ۸.۳۰ تا ۲.۳۰ چهارشنبه ها هم تشریف میارید جالبیش اینجاست هیچی هم جرات نداری بگی میگه ناراحتی حذفش کن.یکشنبه ها هم طبق برنامه یه درس دیگه داریم و پنج شنبه ها هم که مثل همیشه باید بریم سر زمین.اینم از تابستون ما که باید برای ۵ واحد ۵ روز بریم دانشگاه یه دفعه بگید جمعه ها هم برای محافظت از منابع زمینی و محیط زیست بیاید حیاط دانشگاه رو جارو بزنید خودتونو راحت کنید دیگه!
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم تیر 1385ساعت 8:57 بعد از ظهر  توسط عطا  | 

مگسای مزاحم

دیروز رفته بودیم خونه ممدینا که واحد گیری کنیم برای ترم تابستون(خدایی پشتکارو میبینید)آخه واحد گیری دانشگاه ما تیلیفونی هستش (هفتصد هزار آدم بیکار میشینن پشت تیلیفون تا بتونن پنج واحد درس بگیرن)ولی چون ما زرنگ تشریف داریم میریم رودهن تا دیگه کد نگیریم و بتونیم زودتر واحدارو انتخاب کنیم.ساعت ۸.۱۵ بود که من کارم تموم شده بود و پنج واحد گرفتم و از یکشنبه هم باید سر کلاس ها حضور به هم برسونیم راستی تا الان ۳تا درسو پاس کردم ۴تا دیگه مونده که ۳تاش عمومی تشریف داره.شب بدی نبود و بد نگذشت آخه تا ساعت ۱۲ پنج نفر آدم تو خونه داشتیم والیوال!! بازی میکردیم و یه لامپم ترکوندیم.ساعت حدود ۱ بود که شامو خوردیم و رفتیم تو بالکن بخوابیم که منو ممدیو فرزادی تا ۳.۵ حرفیدیم بد کپمونو گذاشتیم ولی مگه این مگسای بیکار گذاشتن بخوابیم من نمیدونم آخه ما چی داریم که نذاشتن تا صبح!! بخوابیم.

می خواهم عاشق باشم

عاشق تو ای بهترین

تو که هر لحظه من رو دزدیدی

می خواهم دوستت داشته باشم دوستت داشته باشم

می توانم آری آری

می خواهم آغوش باز کنم

می خواهم ببویم ببوسم

آغوش باز کنم برای آرمیدنت

ببویم بوی تو را تا سست شوم

ببوسم روی تو را ای همه هستی

من لحظاتم را هر آن از آن تو می دانم

بمان با من که بی تو هرگز نخواهم ماند

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم تیر 1385ساعت 6:34 بعد از ظهر  توسط عطا  | 

رفتم تو ... سال!!

اولآ تولد خودم رو تبریک میگم و خیلی خوشحالم که رفتم تو...سال.وا حال چرا سنتو نمیگی مگه دختری؟ الان میگن یا خیلی بچه است یا سنش سه رقمییه روش نمیشه بگه!! تنها راهنمایی که میتونم بهتون بکنم اینه که سنم ۳رقمی نیست حالا چرا گیر دادین به سن من؟ولی بدون شوخی اول از همه چیز باید از چندتا از بجه ها تشکر کنم که به یادم بودن و با تبریکاتشون واقعآ بهم هدیه بزرگی دادن چون واقعآ فکر نمی کردم  تو زمانی که همه به فکر کارهای روزمره خودشون هستن به یاد تولد یه دوست باشن واقعآ ازشون ممنونم که به یادم بودن.دومندش ۳تا دیگه از امتحانا مونده که این ۳تا رو اگه تو این هفته بدم از مصیبت امتحان دادن رها میشم.دیگه حرفی ندارم تا بعد از امتحانا موظب خودتون و دیگذان باشید.
+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم تیر 1385ساعت 11:34 بعد از ظهر  توسط عطا  | 

به خاطر یه دوست عزیز

خیلی وقت بود که آپ نکرده آخه خیلی سرم شلوغه و وقت نمی کنم.بذارین براتون بگم تو این چند وقت چیا شده.اول اینکه فقط میرم دانشگاه و میام حتی فردا و پس فردا هم باید برم آخه نه درسا تموم شده هم اینکه شاید سوالی چیزی استادا بدن.اون روزی با دوسی جونم(به قول عسل)رفتیم خونه لهراسپ یکی از بهترین دوسی جونام که خیلی دوسش دارم.یه دو سه ساعتی اونجا بودیم حرف زدیم و کل کل کردیم آخه لهراسپی داره میره خارجه و داریم برای آخرین بارا می بینمش من که خیلی دلم براش تنگ میشه امیدوارم هر جا که هست و هر کاری که میکنه موفق باشه و به امید اینکه دوباره یه روزی بیاد ایران(ما که پول نداریم بریم تا کرج چه برسه به خارجه چه حرفا!!!).دیروزم که قرار بود بریم جاده شمال یه دفعه از فرحزاد سر در اوردیم اونم با ۵تا آدم بیکار(آخه قرار بود بیشتر باشیم ولی چون قول بچه ها قوله شدیم ۵نفر)ولی در کل خوش گذشت و بازم یکی از اون پنجشنبه هایی بود که رفتیم بیرون چون الان یه چند وقتی هست که پنجشنبه ها می ریم بیرون .امروزم فاینال زبان داشتم که خوب دادم و از جمعه دیگه ترم بعدی شروع میشه الان هم که دارم مینویسم خیلی خوشحالم چون آلمان برده(به امید قهرمانی آلمان یا ایتالیا).بذارین از مدل موهام بگم آخه میخوام یه جاروبرقی بردارم بذارم زیر موهام تا پوف کنه بیاد بالا از این به بعد ولی چون لوله جاروبرقیمون بلنده باید یه طراحی بکنم تا راحت تر بتونم این کارو انجام بدم.تا یادم نرفته بگم فکر نکنم بتونم تو موقع امتحانا زیاد آن شم ولی بعد از امتحانا بازم میام فقط برام دعا کنید تا بتونم امتحانا رو خوب بدم.

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم خرداد 1385ساعت 10:53 بعد از ظهر  توسط عطا  | 

مانیزان

سلام بچه ها چطورین؟خوبین؟امروز فقط می خوام شما رو با یک سایت آشنا کنم که دیروز خودم پیداش کردم و خیلی خوشم اومد چون فکر می کنم ضرری نداشته باشه:تو این سایت شما باید هر تبلیغ رو به مدت ۲۰ ثانیه تماشا کنید و به ازای هر تبلیغ ۲۰ تومان دریافت کنید اگر خواستید با این سایت بیشتر آشنا بشید و عضو بشید روی آدرس زیر کلیک کنید.

www.monizon.com/?Ref=sarmast
 
موفق باشید
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1385ساعت 10:23 بعد از ظهر  توسط عطا  | 

چیتگر

امروز جمعه است ( بود ) و من باید برم کلاس زبان اصلاآ حالو حوصله نداشتم که بشینم از ساعت ۹ تا ۲ بعدازظهر یه ریز صحبت های استاد رو گوش کنم برای همین فقط نگاش می کردم می گفتم بله ( حواسم نبود همش می گفتم yes yes ) بیچاره اولش اومد گفت این هفته چی کار کردی گفتم Study English استاده مونده بود!هیچی ساعت ۲ بود که برگشتم به سمت منزل تا یه خوابه عمیق بکنم آخه خیلی خسته بودم( حالا بعدآ بهتون می گم چرا).ساعت حدود ۶ بود که با صدای دختر خالم بیدار شدم آخه دختر خالم و شوهر جونشو دادشم رفته بودن نمایشگاه کتب و منم چون تمام کتابامو از انقلاب سر وقت می گیرم و نیازی ندارم به نمایشگاه رفتن باهاشون نرفتم یعنی افتخار همراهی بهشون ندادم.راستی امروز یه sms اومده بید برام که خیلی مشکوک می زنه باید آمارشو بگیرم

داشتم میگفتم که خیلی خسته بودم آخه دیروز یعنی پنجشنبه با بروبچز رفتیم چیتگر جای شما خالی خیلی خوش گذشت حدود ۱۵ نفر آدم الاف که سر کلاس دانشگاه!! حاضر نشده بودن رفته بودن چیتگر و به اونایی که سر کلاس حاضر شده بودن می خندیدن من که کلی حال کردم آخه پنجشنبه ها باید بریم سر زمین بیل بزنیم.راستی دیروز با داداشم رفتیم گوشی خریدیم(۶۶۸۱) و شام هم با خانواده رفتیم روبروی پارک ساعی کلپچ خوردیم.

راستی من زیاد تو این چند وقت اخیر نمی تونم بیام بلاگو درست کنم آخه هیچی از درسهای دانشگاه رو نخوندم و باید یه فکری بکنم برای همین معذرت می خوام که زیاد نمی تونم on بشم

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم اردیبهشت 1385ساعت 9:42 بعد از ظهر  توسط عطا  | 

ما که رفتیم آسیا(قهرمانی استقلال رو تبریک میگم)

سلام بچه ها چطور مطورین؟خوفین؟خوش میگذره؟اول باید یه عذر خواهی از همه شما بکنم چون خیلی وقته که آپ نکردم چون اصلآ نمی تونستم بیام نت اینقذه درس و مشقم زیاد و سخت شده که وقت سر خاروندن ندارم یه تحقیق ۷۰ صفحه ای باید انجام بدم که تا الان ۵ صفحه رو تایپ کردم(خودم برای خودم یه پا تایپستمااااااااااااااا).بذارین از هفته پیش براتون بگم که چه دسته گلی به آب دادم آخه این آقا عطایی که شما میشناسین تا حالا پشت فرمون ماشین نشسته چه برسه به تراکتور!!ترکتور؟آره تراکتور آخه ما یه ۳ واحد ماشینهای کشاورزی رو باید پاس کنیم و بایدم پشت تراکتور بشینیم و برونیم هیچی دیگه اول که نشستیم استاده گفت بزن دنده ۱ من زدم گفت بزن ۲ من زدم( چه حالی می کردم) گفت بزن ۳ ( اینجا رو نگفتم آخه استاده دنده غقب رو تا الان به هیچ کسی یاد نداده البته به قول خودش)وقتی گفت بزن ۳ منم زدم ولی نمی دونم چرا تراکتور عقب رفت بگم یه ۴ متری من با تراکتور دنده عقب رفتم و باید اسمم تو کتاب گینس چاب بشه آخه من یه آدمی هستم که دوست دارم همه چیزا رو یاد بگیرم هیچی وقتی یکم فحش شنیدم از طرف استاده گفت بزن ۴ که من زدم یه ۳ متری بیشتر نرفته بودم که گفت برو پایین منم همون جا ترمز کردم دستی رو کشیدم دیدم تراکتوره داره را میره گفتم استاد این چه تراکتوریه دستی کشیدی خودش برای خودش داره راه میره که یه دفعه دیدم استاده میگه دنده رو ببین وقتی دیدم فهمیدم چه سوتی دادم آخه ماشین تو دنده ۴ بودش که من ترمز دستی کشیدم.

بذارین از دیروز براتون بگم من جمعه ها میرم کلاس نهضت زبان انگلیسی و دیروزم مصادف بود با امتحان فاینال از یه ور دیگه چون استقلال بازی داشت می خواستم برم استادیوم اینو هم نگفتم که استاده زبان قول داده بود که امتحان تموم شو مارو ببره که فلافل بخوریم( چه استاده مهربونی )هیچی وقتی امتحان تموم شد رفتیم فلافل بخوریم.جاتون خالی خیلی خوشمزه بود یه روز خوب و به یاد موندنی رو داشتیم وقتی خواستیم برگردیم ساعت ۲.۳۰ بود که دیگه من نمی رسیدم برم برای همین اومدم خونه که بازی رو ببینم که واقعآ دست استقلال درد نکنه با این بازیش واقعآ بهمون حال داد.این برد استقلال رو به همه طرفدارای استقلال تبریک میگم امیدوارم این قهرمانی تو آسیا برای استقلال رقم بخوره

+ نوشته شده در  شنبه دوم اردیبهشت 1385ساعت 9:37 قبل از ظهر  توسط عطا  | 

مشقمو ننوشتم

سلام چطورین؟(من اصلآ زندگی به شرط خنده رو ندیدما!!)عید خوش گذشت بهتون؟از نظر من که بد نبود هم خوش گذشت هم نگذشت هم مسافرت رفتیم هم نرفتیم(۱ روز رفتیم کاشان که اونم همش بارون اومد اصلآ نشد درست حسابی بگردیم)هم عیدی گرفتیم(۲۳ هزار تومن)هم عیدی ندادیم!هم مشقمو نوشتم(پسره تنبل هنوز ۲صفحه مونده بدو برو بنویس وگرنه سیزده بدر نمی برمت بیرون)هم اینقذه آجیل خوردیم که رفتیم دکتر(بیچاره صاحبخونه)هم سیزده بدر جایی نرفتیم(همون طور که قبلآ عرض کردم چون مشقمو ننوشتم)هم از چهارشنبه باید بریم uni هم سبزه گره زدیم(می دونم این کار دخترونست ولی واقعآ به این کار اعتقاد دارم حالا به کسی نگید لطفآ).راستی من این چند روز به دلیل فقدان کارت اینترنت نمی تونستم بیام وگرنه هیچ دلیل علمیه دیگه ای نداشته لطفآ به گیرنده خود دست نزنید(از همکاری شما سپاس گذاریم )

وقتی بودم سردو ساکت داشت دلم می شد هلاکت

فکر می کردم تو تویی جفتم سوختمو بهت نگفتم

خواستم از چشمات نیفتم

خواستم از چشمات

اینم از آهنگ هایی که بنیامین جدیدآ خونده که به دلیل حق کپی رایت نتونستم همشو بنویسم برای همتون آرزوی موفقیت می کنم امیدوارم که سال خوب و پر یرکتی داشته باشید

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم فروردین 1385ساعت 3:34 بعد از ظهر  توسط عطا  | 

1فروردین

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم فروردین 1385ساعت 4:11 بعد از ظهر  توسط عطا  | 

پیشنهاد و دعا

چطورین شما؟امیدوارم که خوبه خوب باشید و سال خوبی رو داشته باشید.

 

تو این چند روز همش به این فکرم که ۵ ـ ۴ روز از عید گذشته و به همه هم سر زدی

و کم کم حوصله آدم سر رفته و هیچ کاری هم برای انجام دادن نداری حالا می خوای

چی کار کنی؟پیشنهاد کتاب خوندن نمی دم چون اینقدر این پیشنهاد و دادم قیافم

شبیه کتاب خونه شده فیلم هم پیشنهاد نمی کنم زیاد روشنفکری هستش

اصلآ کی حوصله داره قوقو جوجو تنها برای خودش بره سینما زوج های مهربون رو

نگاه کنه و حرص بخوره ( سینمای عید همین جوریه دیگه!! )

پیشنهاد قم زدن رو هم نمیدم تکراریه بوی آگهی های تلویزیون رو میده. اگه بگم بیا

بریم بالای درخت بشینیم تو به عقل من شک میکنی ننه و بابایت به عقل تو به خاطر

همین اینو هم پیشنهاد نمی کنم یعنی اصلآ حرف نمی زنم اصلآ خفه میشم بعد

میرم یه مغازه گل فروشی یه گلدونه بنفشه می خرم خیلی ساده می برم خونه بعد

گلدونو میذارم گوشه اتاق یه کاغذ بر می دارم و توش هر چی از امسال و پارسال توی

دلم مونده می نویسم و چال می کنم توی خاکش عین جادوگرها پای صفحه ها نقطه

نمیگذارم و با آب پیاز هم می نویسم که اگه کسی پیداش کرد نتونه بخونه و بعد هی

پای گل بنفشه خال خال چاه می کنم و به ریش همه می خندم.از هر کسی بدم

میاد می نویسم هرکسی رو دوست دارم می نویسم بعد میذارم تو گلدون و بالای

سرش می شینم و با لبخند آبش می دم و می خندم عید من اینجوریه چیزی تو دلم

نمی مونه

برای همتون آرزوی سلامتی و تندرستی تو سال ۸۵ می کنم و ۲ تا جمله باید بهتون

بگم: از همتون تشکر می کنم که سال پیش در کنارم بودید و با هم خاطره های

زیادی داریم و آرزوی این رو دارم که در سال جدید هم در کنارم باشید تا با هم بتونیم

روزهای خوبی رو تجربه کنیم.

راستی  یکی از بچه ها که همیشه بهم لطف داره و به یادم هست مادر

عزیزش مریضه می خواستم بهتون بگم اگر میشه برای سلامتی هر چه زودتر مادر این

عزیز تو موقع سال تحویل دعا کنید

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم اسفند 1384ساعت 0:50 قبل از ظهر  توسط عطا  | 

چقدر بگم خطر داره ترقه هزارتا دردسر داره ترقه!!

your fiery red color is mine and my sickly yeloo paleness is yours

سلام بچه ها خوبید همتون؟از عسل عزیز هم که تازه به به جمع ما اومده ممنونم و امیدوارم که حالش خوفه خوف باشه

با چهارشنبه سوری چی میکنید؟من که اصلآ از کارهایی که جدیدآ میکنند خوشم نمیاد چون به نظرم میشه خیلی این مراسم رو باشکوه مثل قدیم برگزار کنیم تا هم با یه خاطره خوب سال رو به پایان برسونیم هم بتونیم تو این شب یه خاطره خوب داشته باشیم.

یادم میاد بچه که بودم ( حالا مثل اینکه الان بزرگم)زیاد جدی نگیرید!! آتش روشن می کردیم ( آخه من خیلی آتش دوست دارم و عاشق دیدن آتش هستم ) آره میگفتم همیشه داشتم چوب جمع می کردم تا آتش بزرگتر بشه از آتش می پریدم آجیل می خوردیم( آخه ما همیشه و هر سال روز چهارشنبه سوری میریم خونه خالم).یادم میاد خیلی حال می کردم با این روز ولی الان یه چند سالی هستش که این ترقه ها اومده دیگه با چهارشنبه سوری هیچ حالی نمی کنم چون از این ناراحتم این رسم و رسوم هم مثل تمام رسومات ما ایرانی ها داره از بین میره و شاید فقط خاطرش تو یاد ما بمونه.

امیدوارم این روز هیچ وقت از بین نره و دوباره مثل قدیما این شب رو برگزار کنیم.

شب خوبی داشته باشین

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم اسفند 1384ساعت 6:57 بعد از ظهر  توسط عطا  | 

حتمآ برام بنویسید

اگه ۱۰۰ ثانیه فرصت داشته باشی با هم حرف بزنیم و بدونی که دیگه هرگز منو

نمی بینی بهم چی میگی؟

 

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم اسفند 1384ساعت 9:23 بعد از ظهر  توسط عطا  | 

از همتون ممنونم

دوباره دل هوای با تو بودن کرده

نگو این دل دوری عشق تو باور کرده

دل من خسته از این دست به دعاها بردن

همه آرزوهام با رفتن تو مردن

حالا من یه آرزو دارم تو سینه

که دوباره چشم من تو رو ببینه

حالا من یه آرزو دارم تو سینه

که دوباره چشم من تو رو ببینه

واسه پیدا کردنت تن به دل صحراه میدم

آخه تو رنگ چشمات قیمت دنیا رو دیدم

توی هفتا آسمون تو تک ستاره منی

بخدا ناز دوتا چشماتو به دنیا نمیدم

حالا من یه آرزو دارم تو سینه

که دوباره چشم من تو رو ببینه

حالا من یه آرزو دارم تو سینه

که دوباره چشم من تو رو ببینه

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم اسفند 1384ساعت 11:57 بعد از ظهر  توسط عطا  | 

خیلی وقت بود که مطلب نذاشته بودم

نه با اندوه باید ماند
نه غم را باید از خود راند
بیا تا ما شریک شادی و اندوه هم باشیم...
چقدر این زندگی زیباست
که من بعد از چه طولانی زمانی ،
يافتم عشق و تو را با هم.
تو را من دوست میدارم
- اگرچه خوب میدانی
وگرچه در غزلهایم
به تأکید فراوان گفته ام این را –
تو را من دوست میدارم
و با تو زندگی زیباست
و بی تو زندگانی ....
بگذریم از این سخن ...
بیجاست !
برای با تو بودن این شروع بی نظیری بود،
اگر بهارمی دانست،
برایم غنچه سرخ گلي را میشکوفانید
که با آن خیر مقدم گویمت
اما نمیدانست

گمان می کرد ، روز آخر دیدار ما آن روز بهاری است
- و شاید من خودم هم اين چنین بودم ! –
پذيرایت شدم ، با بوسه و لبخند
تنت چون ديدگانت سرد
و احساس گریزی بی امان در چشم تو پيدا.
غروری سهمگین و وحشت آور بود،
که از چشم تو می بارید
و من با خويشتن گفتم:
« چگونه این غرور شرمگین‌ را بوسه باید داد؟! »
- که سیمای غرورم سهمگین تر از غرورت بود -
« تو را من دوست می دارم ! »
و با این جمله دیوار غرورم را شكستم من.
تمام داستان اين بود.
« تو را من دوست می دارم))
توهم … آیا … مرا … »
اما …
سؤالم چشم در راه جوابت ماند
و تنها پاسخ محسوس تو آندم سكوتت بود ؛
سكوتی سخت وحشت زا،
که من خود را در آن بازیچه دست تو می دیدم
ولی جرأت به خود دادم

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم اسفند 1384ساعت 0:29 قبل از ظهر  توسط عطا  | 

خواستم عشق را...

خواستم عشق را...

خواستم عشق رو تو دستام بگیرم ولی جا نشد

پس گذاشتمش تو جیبم ولی جا نشد

در کیفمو باز کردم ولی جا نشد

تصمیم گرفتم ببرمش تو اتاق ولی باز جا نشد

بنابراین یه خونه براش گرفتم ولی جا نشد

با خودم گفتم : یه باغ!آره!ولی باز جا نشد

حتمآ تو کره زمین جا می شه ولی باز جا نشد

پس گذاشتمش تو قلبم حالا دیگه جاش خوبه خوبه

موفق باشید

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم اسفند 1384ساعت 5:33 بعد از ظهر  توسط عطا  | 

هر وقت بارون میاد

هر وقت بارون میاد  

هر چند تا تونستی بگیری

همون قدر دوستم داری

هر چند تا نتونستی بگیری

همون قدر من دوستت دارم

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم اسفند 1384ساعت 10:1 بعد از ظهر  توسط عطا  | 

خیلی وقت بود مطلب نذاشته بودم

دوستي مثل ايستادن در سيمان  خيس است

هر چقدر که بيشتر درونش بموني سخت تر جدا ميشي

و اگر هم بتوني از آن بيرون بيايي حتما جاي رده پاهات باقي ميمونه

با تشکر از مونای عزیز

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم بهمن 1384ساعت 5:37 بعد از ظهر  توسط عطا  | 

اگر خواستید ببینید

سلام.اگر خواستید یه دیدی بزنید.این سایت از طریق فروش کتاب بازاریابی میکنه و راهنمای طرز کار رو خیلی مفصل گفته که نیاز به توضیح من نداره اگر خواستید حتمآ عضو بشید چون این سایت از نظر مجلس هیچ مشگلی با قانون بازاریابی نداره.

http://www.iranbin.com/default.aspx?affUID=ATSA230804001

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم بهمن 1384ساعت 11:1 بعد از ظهر  توسط عطا  | 

حرف های گریه دار نمی پسندید

به همتون پیشنهاد میکنم حتمآ حتمآ این شعرو تا آخرش بخونید چون همچین چیزی دیگه پیدا نمی کنید امیدوارم که لذت ببرید.

حرف های گریه دار نمی پسندید

می خواین یک جک بگم کمی بخندید؟

خوشا اون که تو محلش هوای عاشقی زده تو کلش

کسی که قلبش اتصالی داره می دونه عاشقی چه حالی داره

با این که سخته باز دل نشینه تپش تپش وای از تپش همینه

عاشق شدن شیدایی داره والا خاطر خواهی رسوایی داره والا

وقتی طرف تو کوچه پیداش می شه توی دلت یباره غوغا می شه

صدای قلبت اونقدر بلنده که دلبرت می شنوه و می خنده

دین و مرام و اعتقاد می ره اون که می خواستی بگی یادت می ره

می خوای بگی فدات بشم الهی می گی که خیلی مونده تا سه راهی؟

می خواد بگه برات می میرم اصغر

می گه تمنا می کنم برادر

می خواد بگه بیا به خواستگاریم

میگه که ما پلاک شصد و چهاریم

اول عشق و عاشقی نگاهه

نگاه مثل آب زیر کاهه

حضور حضرت منیژه خاتون

چطوره حال بچه گربه هاتون؟

برای اون دهان و چشم و ابرو

همیشه بنده بودم دعا گو

خدا گواهه تا شما نییایید

از توی گلوم غذا نمیره پایین

شب ها همش یاد شما میکنم

میرم به آسمون نگاه میکنم

به جای ماری کری و گوگوش

نوار گریه دار میکنم گوش

قشنگ ترین پیرهنتو تنت کن

تاج سر سروریتو سرت کن

چشماتو مست کن همه جارو بشکن

الا دل عاشق و ساده من

اگه جواب نه بیاد تو نامت

خلاصه قهر قهر تا قیامت

فدای اون که ننه میگه میشم

عاشق یک دختر دیگه میشم

تو بی لیاقتی اگه بگی نه

عند حماقتی اگه بگی نه

مثل تو صدتا تو کوچه ریخته

تو خانمی تو خوشگلی چه حرفا

حرف زیاد نزن برو بینیم با

بشین عزیز پرتو پلا تگو مرد

این مدلی نمی شه عاشقی کرد

تو هر دلی یک عشق موندگاره

آدم که بیشتر از یه دل نداره

درسته دیگه تو شهر ما نیست

دلی که مثل کاروانسرا نیست

بازم همون دل های بچگیمون

دل های باصفای بچگیمون

من از رکود عشق در خروشم

اگه دروغ میگم بزن تو گوشم

تو قلب هیچ کسی عشق بی ریا نیست

حجب و حیا تو چشم های آدم ها نیست

کشته دلبرو ارتباطش

فقط برای برخی از نکاتش

پرنده پر کلاغه پر صفا پر

صداقت از وجود آدم ها پر

ما تو صحبت روک و راستیم داداش

عشق اگه اینه ما نخواستیم داداش

حال کزایی به شما ارزونی

عشق ربایی به شما ارزونی

این ها که من میگم همش شعاره

عشق و محبت شاخ و دم نداره

مهم فقط نحوه ارتباطه

اینی که اینقدر سرش بساطه

نازو ادا همیشه بوده جونم

حجب و حیا همیشه بوده جونم

آدو و تو فکر و خیال گذاشتن

وقت قرار آدم و تو حال گذاشتن

وعده این که من زن تو میشم

وصله چاک پیرهن تو میشم

حرف های داغ و پخته تنوری

چه از طریق نامه یا حضوری

همیشه بوده تو عشق حاضر

همین که به قول شاعر

با اون همه قدو بالاتو قربون

با اون همه قول و قرار و پیمون

که با من غم زده داشتی رفتی

تو کوچتون باز منو کاشتی رفتی

چقدر مونده نامه بی حساب و کتاب

نامه لای کتابامون بی جواب

چقدر وعده های بی سرانجام

چقدر توی کوچه عرض اندام

چقدر حرفای عاشقانه

چقدر آه و ناله شبانه

چقدر گریه های تو سینه

چقدر دزدکی سرک کشیدن

چقدر فحش و ناسزا شنیدن

خلاصه عشق و عاشقی همین هاست

اما تو تعریفش همیشه دعواست

دیدین دروغ نگفتم

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم بهمن 1384ساعت 0:15 قبل از ظهر  توسط عطا  | 

اگه روزی تو نباشی

نمی دونم نازنینم که کدوم حرف تو رو آزرد

یا کدوم ترانه من تو رو مثل گلی پرپر کرد

نمی دونم نمی دونم که چی گفتم تو شنیدی

چه خطایی سر زد از من

که تو از من دل بریدی

اگه روزی تو نباشی

بین ما حرفی نباشه

نمی دونم کی می تونه

که برام مثل تو باشه

اگه روزی تو نباشی

یا بری از من جدا شی

نمی دونم کی می تونه

که برام مثل تو باشه

نمی دونم تم می تونی

عاشقی دوباره باشی

پرنده دل من نمی تونه پر بگیره

تو رو می خواد در کنارش بال و پر بگیره

آخه حیفه پر نگیره پشت ابر ها رو نبینه

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم بهمن 1384ساعت 4:5 بعد از ظهر  توسط عطا  | 

شیمی قبول شدم

آتش افتاد به باغ
خشک و تر باهم سوخت
من خودم می دیدم
بعضی از آدم ها ، مثل همه می گفتند
زندگی خواستن و داشتن است
لیک دیدم همه
زندگی ساختن و سوختن است
لب خود دوختن است
نا شکیبا شدن از خاطره های شیرین
که گذشتند همه
باز نمی گردد هیچ
زندگی باختن است
به کجا خواهی رفت چه کسی می گوید؟

سلام من دوباره برای یک روز اومدم چون دوباره یک شنبه امتحان دارم و اصلآ این چند روز نمی تونم بیام  شما خوبید؟از مسیح عزیز هم ممنونم به خاطره نوشته قشنگش.

بچه ها امروز یه جورایی خیلی خوشحالم آخه نمره امتحان شیمی آلی رو امروز زده بودن و من خیلی می ترسیدم که بیفتم ولی خدا رو شکر ۱۴ شدم و چون ۳ واحد هستش میتونه خیلی به معدلم کمک کنه.تا امروز ۴ تا امتحان دادم و ۲تا دیگه مونده که یه دونه یک شنبه دارم و یه دونه دیگه شنبه هفته بعد یعنی ۱۵ بهمن دارم و راحت می شم.

راستی بعد از امتحانا دوباره شعر می نویسم ولی الان اصلان وقتشو ندارم.

برام دعا کنید و تو این روزهای برفی و یخی مواظب خودتون باشید.

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم بهمن 1384ساعت 6:23 بعد از ظهر  توسط عطا  | 

از مونای عزیز ممنونم

ای اقاقی های وحشی که بی هیچ لبخندی
در کنار کلبه تاریک من پا گرفته اید
ای وازه های تلخ تنهایی
ای عابران خسته سرنوشت
ای ورق های پاره شده در غبار سهمگین
آیا کسی مرا
در خاطرات اشکهایش می شناسد؟
آیا عابران کوچه های غم
فقط برای یک لحظه کنار پنجره رازهایم می نشینند
تا قصه ملکه قصر ماتم را بازگویم؟
با شمایم
ای آدمهای شیشهای!
من در حسرت یک تبسم صمیمی مانده ام.
ای کوچه های گلی رویا
آیا گامهای دیروز کودکی ام را
با شادی به من باز می گردانید؟
با شماهایم ای اسطوره های قصر ماتم!!!

از مونای عزیز به خاطر این نوشته واقعآ ممنونم مونا جان همیشه در زندگی موفق باشی.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم دی 1384ساعت 1:9 بعد از ظهر  توسط عطا  | 

غریبه هرچی باشه یه غریبه است

سلام.

امروز امتحان شیمی داشتم اینقدر آسون بود که هر چی خونده بودم یادم رفت در کل بد ندادما ولی اونطوری که می خواسنم نشد.دیگه تا هفته بعد یعنی یک شنبه هیچ امتحانی ندارم ولی در عرض همون یک هفته ۳تا امتحان توپل دارم از اون ۳تا هم ۲تاش آسونه ولی ماشینهای کشاورزی آخر آخر سخته و نمی دونم باید چی کار بکنم این شعر هم تقدیم به همتون.

غریبه اومد از راه با من آشنا شد

با تمام خستگی هاش با من هم صدا شد

با دلی از محبت گرم و با صفا شد

به غرور گذشته رسیدم

به هوای گذشته رسیدم

          چی بگم

ندونسته دلم رو به غریبه سپردم

غریبه رو ساده شموردم

گول چشم سیاهشو خوردم

که به این شرح

دلم رو به خون بکشونه

جونم رو به لب برسونه

ندونستم که غریبه

هرچی باشه یه غریبه است

آره غریبه هرچی باشه یه غریبه است  با آرزوی موفقیت تک تک شما

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم دی 1384ساعت 8:1 بعد از ظهر  توسط عطا  | 

یه خاطره برفی

سلام

دیروز نتونستم بیام ولی امروز بچه خوبی شدم و درس هامو خوندم و مامانم گذاشت که بیام اینترنت

راستی عیدتون مبارک انشاالله که روزه خوبی رو گذرونده باشید و اگه گوسفندی چیزی کشتیدبرای ما هم گوشتشو گذاشته باشید کنار

راستی بچه ها بذارین از سه شنبه بگم صبح رفتیم دانشگاه وقتی رفتیم هیچ آدم عاقلی پاشو نذاشته بو تو دانشگاه ولی از یه نظر خوب بود چون اولین کسی بودیم که پا روی برف های تمیز و دست نخورده قدم می زدیم ( من با فرزاد بودم یه دفعه سوء تفافت نشه پرانتز بسته).خیلی دوست دارم روی برفی که دست نخورده راه برم و به تمام زمین هایی که نشسته بود یه حالی دادم.یه چند تایی هم عکس گرفتیم که خیلی خوب شده.یه نیم ساعتی هم رفتیم سر کلاس مثل این بچه خرخونا.

آهان یادم رفت من امروز یعنی سه شنبه پای یه بنده خدایی رو ۳ بار لگد کردم با پوتینام که خیلی دلم براش سوخت.

>br>

برام دعا کنید که هیچی شیمی بلد نیستم

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم دی 1384ساعت 11:38 بعد از ظهر  توسط عطا  | 

داره برف میاد

داره برف میاد بچه ها من اینقده برف دوست دارم که نگو دارم الآن عشق می کنم برام برف خیلی خاطره انگیزه وای چه روزه خوبیه امروز.

حتمآ فردا میام و می گم که چه اتفاقی افتاد تو این روز برفی

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم دی 1384ساعت 10:33 بعد از ظهر  توسط عطا  | 

از همتون ممنونم

هردریچه ای که رو به شب گشودم
فکر تنهایی چشمای تو بودم
عاشقانه های من شعر تو بوده
از تو بوده هر چه گفتم و سرودم
چشم من همیشه دنبال تو بوده
همه ترانه هام مال تو بوده
هر نفس همیشه در یاد تو بودم
برگ باغ رفته بر باد تو بودم
همه جاده های دنیا رو دویدم
در سفرهام به صدای تو رسیدم
هر کجا رفتم و هر جا که رسیدم
همه دنیا رو با چشم تو دیدم
یاد تو همسفر شام و سحرگاه
شوق دیدن تو در نهایت راه
از تو غربتم همه خاک زمین شد
عاشقانه های من عاشق ترین شد
چشم من همیشه دنبال تو بوده
همه ترانه هام مال تو بوده
هر نفس همیشه در یاد تو بودم
برگ باغ رفته بر باد تو بودم
چشم من همیشه دنبال تو بوده
همه ترانه هام مال تو بوده
هر نفس همیشه در یاد تو بودم
برگ باغ رفته بر باد تو بودم

ممنونم از همتون به خاطر لطفی که به من دارید از همتون ممنونم بعد از امتحانا به سایت و بلاگ همتون سر می زنم برام دعا کنید.

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم دی 1384ساعت 1:16 بعد از ظهر  توسط عطا  | 

بعد از امتحانا دوباره میام

سلام بچه ها خیلی دلم برای بلاگ تنگ شده بود گفتم یه سر بزنم همونطور که گفتم تو ای ۱ ماه خیلی کم تر میام برای همین از شعر و این چیزا خبری نیست تا بعد از امتحانا.

مواظب خودتون باشید برای ما هم دعا کنید

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم دی 1384ساعت 6:50 بعد از ظهر  توسط عطا  | 

هنوزم خیس می شه چشمام وقتی یاد تو می افتم

سلامی پس از ۳ روز.خوب هستین؟من که خیلی سر حالم و خوبه خوب.

چه خبرا؟چی کارا می کنید؟شیسا جان خوب هستی؟صبا جان تو چی؟خوبی؟درس هارو می خونی؟امیدوارم که همتون خوب باشید.

من اگه کمتر میام فقط به خاطر درس ها هستش و هیچ دلیل علمی نداره

راستی کسی آهنگ سه شنبه های محسن چاوشی رو نداره؟براش تا آخر عمر دعا می کنم

کیه آخر دیونگی واسه چشمات

کیه جز من که می میره واسه لحن خنده هات

کیه برات قصه می گه شب ها که خوابت نمی ره

کیه پا به پات میاد وقتیکه بارون میاد

کیه وقتی تشنه ای تو آبراه بلوا می کنه

اگه یه جرعه بخوای کویر رو دریا می کنه

یک شبه موی تو رو به صد تا مهتاب نمی ده

خودش می سوزه ولی تن به سایه و آب نمی ده

اون منم که عاشقانه شعر چشماتو می گفتم

هنوزم خیس می شه چشمام وقتی یاد تو می افتم

هنوزم می یای تو خوابم تو شب های پر ستاره

هنوزم می گم خدایا کاشکی برگرده دوباره

بازم کریسمس مبارک

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم دی 1384ساعت 11:13 بعد از ظهر  توسط عطا  |